سئوال: البته ما تصمیم داشتیم که در مورد زندگی عادیات صحبت کنیم، اما همهاش حرف کشتی به وسط آمد. حالا بگو که زندگیات در خاساویورت چطور پیش میرود؟ روزها ساعت چند از خواب بیدار میشوی؟
پاسخ: وقتی که در خانه هستم، برنامهی خاصی ندارم و تا هر وقت که خوابم بیاید، میخوابم.
سئوال: یعنی پسرهایت عبدالرحیم، علیخان و دنی با جست و خیزهایشان بیدارت نمیکنند؟
پاسخ: همسرم هر روز صبح آنها را به مهد کودک میبرد، به همین خاطر جست و خیزی در کار نیست. من وقتی که در خاساویورت هستم بیشتر وقتم را صرف امور خانه میکنم. همانطور که میدانی من تا حالا خانهای به آن معنی نداشتهام تا کار در آن انجام دهم و مثلاً میخی به در و دیوار آن بکوبم، زیرا همهی زندگی من در کشتی و با کشتی میگذشت و اصولاً انجام این کارها ضرورتی هم نداشت. اما الان دیگر ضرورت این را که باید به امور خانه، خانواده و نزدیکانام رسیدگی کنم، احساس کردهام. میدانید که شیوهی زندگی ما کلاً متفاوت است و از این لحاظ بسیار سنتی هستیم. اصولاً مسائل متعددی وجود دارد که به خاطر آنها با مردم ملاقات میکنم، مسائلی مانند: جشنهای عروسی، مراسم مذهبی و همچنین مراسم خاکسپاری. مواقعی که بعد از مدتی طولانی به خانه باز میگردم، در وهلهی نخست به دیدار همهی اقوام و خویشانم میروم. در شهرهای بزرگ اوضاع اینطوری نیست؛ انگار که مردم مراوده و معاشرت را فراموش کردهاند. اما در شهرهای کوچکی مانند خاساویورت، سرزدن به اقوام و خویشان، مانند خواندن نماز یک فریضهی واجب محسوب میشود.

سئوال: آیا علاقهی خاصی به خانهات داری؟
پاسخ: خیلیها به من میگویند این چه خانهای است که در خاساویورت داری؟ بهتر است که بروی و در مسکو خانه بخری! اما مسئله اینجاست که خاساویورت میهن و زادگاه من است و خانه برای من در اینجا معنی خودش را پیدا میکند. وقتی که به خانهام بازمیگردم و وارد حیاط آن میشوم، دیگر هر چیزی را که به بیرون مربوط میشود فراموش میکنم و احساس آرامشی درونی و زاید الوصف مییابم. الان تابستان از راه رسیده است و روزها به طور نامحسوسی در حال کوتاه شدن هستند؛ برای همین کارهای زیادی است که باید انجام بدهم. البته در این ایام به اموری از قبیل درختکاری و رسیدگی به حیوانات اهلی خانگی نیز مشغول هستم.
سئوال: یعنی خودت درخت میکاری؟
پاسخ: چرا اینقدر تعجب کردید؟ من دقیقاً میدانم که چه درختی را چه وقت و کجا باید کاشت. چند وقت پیش چند اصله نخل از باکو با خودم آوردم و آنها را غرس کردم. منظرهی بسیار زیبایی است، بخصوص وقتی که نگاهتان به آن عادت کند. پسرهایم دور این نخلها میدوند و مرتب سئوال میکنند: "بابا، این درختها موز هم میدهند؟ میمون هم برایشان میخری؟" خودم که اینطور فکر نمیکنم؛ همینطوری بدون میمون هم کلی حیوان اهلی داریم: سگ، گاو شیرده و مرغ و خروس. این حیوانات بسیار باهوش هستند، تا جایی که حتی حدس هم نمیتوانید بزنید. این مسئله در مورد سگها قابل توجیه است. اما وقتی که مادرم صبحها برای دوشیدن گاوها میرود، آنها از صدمتری این مسئله را احساس میکنند و عکسالعمل نشان میدهند؛ انگار که دارند سلام میکنند. اگر به عنوان نوازش به هر کدام از آنها کمی علوفه بدهی و فقط یک کدامشان را فراموش کنی، آنگاه از تو میرنجد و برای چند روز هر بار که تو را ببیند، به نشانهی اعتراض رویاش را از تو برمیگرداند. در حال حاضر، خانه اولویت نخست من است و یا به عبارت دقیقتر: خانه، خانواده و روابط قوم و خویشی. من حتیالمقدور برای حسنه ساختن روابط خود با اقوام و خویشانام نیز زمان میگذارم.

سئوال: مگر این روابط حسنه نبود؟
پاسخ: بحث این نیست که این روابط حسنه بود یا نبود؛ بلکه مسأله اینجاست که اصلاً روابطی در کار نبود. ما خانوادهی بزرگی داریم و من سه برادر و دو خواهر دارم. ما در دوران کودکی زندگی بسیار دوستانهای داشتیم و همگی در کنار همدیگر در 2 اتاق کوچک زندگی میکردیم. اما وقتی که 17 سالم داشتم [با هدف پرداختن به کشتی] از خانه خارج شدم و 15 سال طول کشید تا بتوانم دوباره به خانه بازگردم. ظرف این زمان خواهران و برادرانم بزرگ شدند، ازدواج کردند و بچهدار شدند. الان هم سرشان به کار و بار و مسائل خودشان گرم است. البته در حال حاضر شکر خدا مشکل جدی ندارند.
سئوال: معمولاً زیاد اتفاق میافتد که همهی اعضای خانواده یعنی خواهران و برادران دور هم جمع شوند؟
پاسخ: بله، ما هر روز دور هم جمع میشویم و محل این رخداد نیز خانهی من است. برادر بزرگ من در کار ساخت و ساز است. ما در حیاط خانهیمان یک کارگاه کوچک نجاری داریم که خواهرزادهها و برادرزادههایم در آن کار میکنند. خوبی این مسئله در این است که اینطوری همهی اقوام و خویشانام پیش رویم هستند. ما دوران سختی را پشت سر گذاشتهایم: ظرف پنج سال، پدرم، 3 تا از برادرهایش و پدربزرگم همگی فوت شدند. اینطور شد که از بزرگترها فقط مادرم ماند و ما در خانواده مرد بزرگسال نداشتیم. حالا که دیگر خودمان بزرگ شدهایم، معنای زندگی را فهمیدهایم و میتوانیم تجربیاتی را کسب نمودهایم در اختیار دیگران نیز قرار دهیم.
سئوال: یعنی تو الان بزرگتر خانواده به حساب میآیی؟
پاسخ: نه، من دو برادر بزرگتر از خودم هم دارم که هر چیزی به من بگویند، گوش میکنم و انجام میدهم. اما این مادرمان است که بزرگتر خانواده به حساب میآید. ما در مورد تمام مسائلمان با او صحبت میکنیم و تمام تصمیماتمان نیز با موافقت او اتخاذ میشود. برای من خانواده یعنی همه چیز. من خودم به تنهایی هیچ ارزش و اهمیتی ندارم. در زندگی من علیرغم همهی موفقیتهای ورزشیام، لحظاتی بوده که احتمال رفتنم به بیراهه وجود داشته است؛ و همیشه این اعضای خانواده بودهاند که یا با توضیحاتشان، یا با خواهش و یا با اجبار مرا متقاعد نمودهاند و در این لحظات به یاری و کمکام آمدهاند.
سئوال: خوب، تو الان دیگر برای همهی اعضای جوان خانوادهات تبدیل به یک الگو شدهای؛ اینطور نیست؟
پاسخ: اصلیترین وظیفهای را که در حال حاضر متوجه خود میدانم عبارت است از نظم و سر و سامان دادن به کارها و اطمینان از سلامتی تمام اعضای خانواده. در خاساویورت اوضاع بسیار سختی حاکم است. تانک و نفربر زرهپوش است که در خیابانها رژه میروند؛ تقریباً هر روز اینجا عملیات ویژه داریم و کسی دستگیر و یا کشته میشود. فکر کنم که در خاساویورت به طور متوسط به ازای هر نفر، یک مأمور پلیس وجود دارد. هفتهی پیش در مرکز شهر، یکی از اقوام نزدیک شهردار را کشتند. بله، اوضاع خطرناکی داریم؛ خیلی خطرناک... و اگر در چنین وضعیتی حواست به جوانها نباشد، نصیحتشان نکنی و راه و رسم زندگی و رفتار درست را به ایشان نیاموزی، ممکن است که به دردسر بسیار بزرگی بیفتند. یک حرکت اشتباه از یک عضو جوان خانواده میتواند خط بطلانی باشد بر همه چیز. دقیقاً به همین خاطر است که نمیتوانم به خودم اجازه دهم که در مسکو زندگی کنم. چرا که اگر در آنجا موقعیت و منصب خوبی هم داشته باشم که اتفاقاً پیشنهادات زیادی هم در این مورد دارم، دلم همواره در خاساویورت خواهد بود. اگر سرعت حرکت من بیش از حد باشد، خانوادهام نخواهند توانست همپای من حرکت کنند و این اصلاً برایم جالب نیست.
سئوال: آیا تو هم برای ازدواج با همسرت ایندیرا، مطابق سنتی که در این سرزمین مرسوم است، او را از خانهی پدرش دزدیدی؟
پاسخ: ببینید، من در سنی ازدواج کردم که خوب و بد را بفهمم تا مرتکب اشتباهات بلاهتآمیزی از قبیل آنچه که گفتید نشوم. چنین کاری در کل بسیار سبوعانه است و هیچ ارتباطی هم با آموزههای دین ما اسلام ندارد. اصلاً مگر میشود که انسانی را ربود؟ من خودم یکبار شاهد چنین مراسمی بودم و اصلاً از آن خوشم نیامد. و حتی مطمئن نیستم که اگر کسی با یکی از اقوام و خویشان من چنین کاری را میکرد، او را میبخشیدم یا نه.
سئوال: پس میتوانی برایمان تعریف کنی که چطور با همسرت آشنا شدی و چطور از او خواستگاری کردی؟
پاسخ: طبق سنتی رایج ما، عموماً زنهای فامیل هستند که به اینگونه موارد میپردازند. مثلاً جوانی که بخواهد ازدواج کند، خواهرها و عروسهای خانواده شروع میکنند به پیشنهاد مواردی که سراغ دارند؛ که مثلاً فلان دختر خوب در فلان خانواده است و قس علی هذا. بنابراین آن جوان به زودی میفهمد که چه دخترهایی از چه خانوادههایی آمادگی ازدواج را دارند و بعد از تحقیق و بررسی متوجه میشود که زندگی آیندهاش را با کدام آنها میتواند پیوند بزند. اینجا عموم خانوادهها به دخترهایشان اجازه نمیدهند که با مردان جوان و حتی با نامزد خود معاشرت خارج از عرف داشته باشند. در مجلس خواستگاری، دختر و پسر برای اینکه از روحیات هم باخبر شوند، در فاصلهی یکی دو متری از همدیگر مینشینند و با هم به گفتگو میپردازند تا بفهمند که آیا تمایلی به زندگی در کنار یکدیگر دارند یا نه.

سئوال: خوب همهی اینهایی که گفتی برای خودت چطور اتفاق افتاد؟
پاسخ: من تصمیم ندارم که در این مورد حرفی بزنم. رسم و رسوم ما اینگونه است و من هم همه چیز را طبق رسم و رسوم انجام دادم.
سئوال: فرصت میکنی که به امور تربیت و آموزش فرزندانت رسیدگی نمایی؟
پاسخ: متأسفانه علیرغم تمام حرفهایی که زدم، هنوز هم اغلب اوقات در خانه نیستم. اما حتیالامکان سعی خودم را میکنم. تلاش میکنم مثل همهی والدین اصول و قواعد ساده را به فرزندانم آموزش دهم. میدانید، نباید آنها را فریب داد؛ نباید آنها را از چیزی ترساند. آنها نباید فکر کنند که چغلی کردن کار خوبی است. این مورد علیالخصوص در مورد فرزندان بزرگتر مصداق پیدا میکند. هرچند که من حتی با پسر وسطیام هم در اینگونه موارد صحبت میکنم. بعض مواقع پیش من میآید و میگوید: "بابا، من این کار رو نکردم؛ اون کرد". من هم به آرامی هر سهی آنها را مینشانم و مسئله را روشن میکنم و سعی میکنم برایشان توضیح دهم که شکایت و چغلی کردن از دیگری کار درستی نیست.
سئوال: آیا تنبیهشان هم میکنی؟
پاسخ: فقط در مورد فرزند اولم کمی سختگیر بودم؛ شاید به این خاطر که تجربهی زیادی نداشتم. اما الان همهی سعیام این است که به جای تنبیه، از توضیح استفاده کنم. گرچه میتوان گفت که سه تا پسر در کنار هم میتوانند باعث شوند که به موجود بسیار متعادلی تبدیل شوی. البته [اگر مرتکب خطایی شوند] همسرم همیشه به حسابشان میرسد؛ به خاطر همین وقتی که من در خانه هستم، بچهها خیلی خوشحال میشوند، چون با حضور من، ایندیرا نه تنبیهشان میکند و نه دعوا. او سر این مسئله همیشه به من میگوید: "تو خیلی اینها را لوس و نازپرورده بار آوردهای! وقتی که خانه نیستی، آنها اصلاً به حرف من گوش نمیکنند."
سئوال: دوست داری که پسرهایت هم ورزشکار شوند؟ البته منظورم فقط کشتی نیست.
پاسخ: بله، البته. من معتقدم که به ویژه در این زمانه، جوانها باید حتماً ورزش کنند. زندگی در شهرهای بزرگ یعنی عدم انجام فعالیتهای فیزیکی [به میزان کافی]؛ پس حتماً باید ورزشی را انتخاب کرد و به آن پرداخت. اما اینکه آنها سراغ ورزش حرفهای بروند و به عناوین قهرمانی دست یابند، در وهلهی بعدی اهمیت قرار میگیرد. صراحتاً بگویم، این بخش از مسئله خیلی هم مهم نیست.
قسمت اول این مصاحبه را در اینجا میتوانید بخوانید